تبليغاتX
حرف دل

به نام خدای همیشه خدا

سلام.نمیدونم چند وقته اینجا ننوشتم شاید چند ماه، نه! چندین ماه.حالا که فکر میکنم می بینم چقدر اینجا نوشتنو دوست دارم.یه جورایی دلم تنگ بود برای اینجا نوشتن.میگید چرا نیومدم برای نوشتن؟خب تو این مدت یا مریض بودم یا افسرده یا افسرده! دوبار نوشتم چون آمارش بیشتر بوده.این روزا هم همینطوریم.الانم یهویی شد اومدم.خیلی حرف دارم منتها نمیدونم کدومشو بگم.از تنهاییم میخواین بگم؟ خب این که چیز جدیدی نیست.اصلا صریح میگم  من دلم برای عشقم تنگ شده! حرفیه؟! فکر کنم اینم میدونستید!یه چیزی رو هم میخوام بگم که اگه نگم خفه میشم.ای اونایی که عاشقید (عاشقای واقعی رو میگم) تو رو خدا به عشقاتون برسید.بخدا تنهایی سخته.سخته هیچکی نباشه براش شعر بگی براش عروسک بخری براش داستانایی رو که نوشتی تعریف کنی براش جشن تولد بگیری.

اوضای کاریم خوبه.می نویسم کتاب میخونم.خدا رو شکر.و اینکه نمایشگاه مطبوعات ما غرقه داریم.مهر ماهه.طبیعیه که آمار ندم کجاییم! اما خب بیاین خوشحال می شم.یه غرفه متفاوت!

زیباترینها رو براتون آرزو میکنم.

آهان، روزه نمازتون قبول.التماس دعا دارما.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط تنها | 

به نام خدای تنها

سلام.خیلی وقته که از آخرین باری که اینجا نوشتم میگذره.چند باری میخواستم بیام اینجا و بنویسم اما خب نشد.یه جورایی نوشتن اینجا رو دوست دارم.اینجا حس خوبی بهم میده.(چقدر گفتم اینجا!) خلاصه اینکه اومدم.انگار باید اول سال نو رو تبریک بگم.سال نوتون مبارک.امیدوارم امسال سالی پر از آرامش و خدا در انتظارتون باشه.از خدا میخوام همیشه نگاهتون کنه.مطلب بعدی که تو این مدت اتفاق افتاد یه جوری بود که باعث شد بدجوری دلم بگیره.راستش از آدمایی که اطرافم هستند به چند نفری احساس نزدیکی میکنم و اونا میدونن که من اینجا مینویسم.فقطم اونا هستن که منو میشناسن و وبلاگمو میخونن.تا اینجاش که مشکلی نیست.اما چند وقت قبل یه نفر یه پیغام خصوصی برام گذاشته بود به اسم عشقم.فقط اون چند نفرن که اسم عشقمو میدونن.نمیدونم اون شخص هدفش چی بوده اما خب ناراحت شدم.من اینجا مینویسم برای به آرامش رسیدن.البته شایدم نیت بدی نداشته.بگذریم.

نمیشه که من تو وبلاگم (دیدید نگفتم اینجا!؟) بنویسم و حرفی از دلتنگی نزنم.خب دلم گرفته دیگه.مثل همیشه.خب من میخوام عشقم کنارم بود و اگه موفقیتی هم برام پیش میاد خوشحال میشد.اسمم که تنهاست این روزا هم تنهاتر از قبلم.البته که با بودن خدا تنهایی معنا نداره.اما خب خوب که نگاه میکنم میبینم آدما دیگه فکر خودشونن و تا کاری با آدم ندارن سراغ آدم نمیان.این روزا دوست دارم گوشیمو خاموش کنم و هیچکس کاری به من نداشته باشه.تنها بشینم ،فکر کنم و بنویسم.تو ایام تعطیلات هم کتاب میخوندم و هم مینوشتم.از اونجایی که از تحمیل کردن عقاید خوشم نمیاد نمیگم از چه نویسنده هایی میخونم.

میگم یادتونه (این یادتونه برای اوناییه که از اول وبلاگمو میخوندن!) با سردبیر نشریمون مشکل داشتم؟ یه ماه قبل از عید با حفظ سمت قبلی که دبیر سرویس بود به عنوان معاون سردبیر انتحاب شدم.که خب دیگه با ین سمت چندان وقتی برام نمی مونه.چون خب باید به سرویسهای دیگه هم سر بزنم.ولی خب چون نشریه رو دوست دارم با سمت معاون سر دبیر راحتتر میتونم افکارمو پیاده کنم.

دیگه همین.

از خدا میخوام امسال همه عاشقای واقعی به عشقشون برسن.و اینکه براتون از خدا یه دنیا مهربونی میخوام.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 20:1  توسط تنها | 

به نام خدای خوب و  مهربون

سلام.دوباره من اومدم.ممنونم که به من سر میزنید.چه اونایی که میگم بیاین من آپم و میان و چه اونایی که رهگذرند.اینکه بگم دلم گرفته که یه امر عادی و مبرهنه! اما اینبار اومدم یه خورده از خودم بگم که من کی هستم.یه توضیحاتی هم در مورد زندگیم بگم.خب من یه پسر ۲۵ سالم یه دونه لیسانس دارم.تو یه موسسه مجموعه سمتهایی دارم!یه وقتایی یه چیزایی مینویسم اعم از متن ادبی یا داستان کوتاه.۴ ساله که از عشقم دور شدم.همین چند وقت پیش چهار سال تموم شد.عشقم دیگه پیشم نیست و در پی زندگیشه اما تا ابد میپرستمش.دوستانی لطف داشتن و مثلا گفته بودن که من تلاشمو نکردم برای رسیدن.اما خدا میدونه که دیگه نشد.دلیلش چیزایی بود که دست من نبود دیگه.گفتنش آسون نیست ولی باور کنید دیگه زورم به روزگار نرسید.بگذریم.و اینکه چرا تو وبلاگم لینکی از دیگر وبلاگا نیست به این خاطره که من اینجا مینویسم فقط برای عشقم نمیخوام اگه یه روزی وبلاگمو دیدش فکر کنه دلیل دیگه ای برای نوشتن دارم.دیگه چه ابهامی بود؟فکر کنم همه چیو توضیح دادم.

اما کارهای فوق برنامم: درس نخوندم! (از روی تنبلی نبوده ها سرم برای نشریه خیلی شلوغ بوده) - یه کم نوشتم - آهان یه اقدام محیرالعقول هم انجام دادم.کارتون بامزی رو خریدم تا ببینم! - قراره خوب درس بخوانم.

خلاصه دیگه همین دیگه.ممنونم که نوشتهامو میخونید.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:3  توسط تنها | 

به نام خدای عشق

سلام.بعد مدتها من اومدم.خوشحالم که دوباره اینجام.حتما حدس میزنید که بازم دلم گرفته و اومدم اینجا بنویسم.کاملا درست حدس زدید.منتها اینبار دلتنگیم شاید بیشتر از دفعه های قبله.قبلش بگم که راستش دلم میخواد اینجا زیاد بنویسم اما خب نمیدونم بیام چی بگم.تو این مدت که نبودم اتفاقات زیادی برم افتاده اما خب الان هم خوشحالم هم بیشتر از اون ناراحت.میدونید دی ماه،ماه تولد عشقمه.میخوام براش یه عالمه جشن تولد بگیرم اما خب نیستش کنارم که.فکر میکنید این نمیتونه دلیلی برای ناراحتیم باشه؟آره من دلم میخواد عشقمو سوپرایز کنم اما خب عشقم که پیشم نیست که.حتی نمیتونم بهش یه تبریک بگم.ای کاش..... بذارید یه چیزیو بگم.بغل دست محل کارم یه مغازست که وسایل تزیینی اینا میفروشه و البته عروسکهای بامزه.اگه بدونید وقتی میرم اونجا چه افسردگی ای میگیرم.میدونید دوست دارم از اون عروسکها برای عشقم بخرم.شاید عجیب باشه اما بعضی وقتا به یکیبشون خیره میشم و با خودم حرف میزنم که حتما اینو برای عشقم میخریدم.اما همه اینا افسوسه.تولد عشقمه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم.هیچی.این روزا هر کی منو ببینه میفهمه که یه چیزیم شده.دلم گرفته.دلم یه دنیا گرفته.

بگذریم که اگه بخوام در این مورد صحبت کنم چندین سال باید بگم.به اندازه تموم این سالهای تنهاییم.خب یه خرده خاطره بگم.میدونید چند وقت پیش به خاطر مجلمون تو نمایشگاه مطبوعات شرکت کردیم.اگه بدونید چه حسی داشتم.همش حواسم به اطراف بود.نمیدونم اصلا حسم درست بود یا نه اما خب یه حسی بهم میگفت که ممکنه عشقم هو اونجا باشه و منو ببینه.خلاصه حس عجیبی داشتم.

دیگه اینکه خودمو کشتم تا با یه نشریات معروف همکاری کنم تا اونجاها هم نوشته هامو چاپ کنن نا شاید عشقم اونارو ببینه.تا حالا که موفق نشدم.اما حتما باید موفق بشم.حتما.

و اینکه شروع کردم برای فوق درس بخونم.برام دعا کنید تا قبول بشم.

آهان تو این مدت نبودنم مشهدم رفتم.

این روزهای قشنگ و عید رو بهتون تبریک میگم.امیدوارم به همه آرزوهای قشنگتون برسید.

از توجهتون به وبلاگم ممنونم.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 20:53  توسط تنها | 

به نام خدای مهربون

سلام.امروز اومدم بنویسم چون یه روز متفاوته برام.راستشو بخواین دلم بدجوری گرفته و یه دنیا گریه دارم.امروز ۷ مهره  یعنی روزی که برای اولین بار عشقمو دیدم و از اون روز چهار سال گذشته و من دیگه تنهای تنهام.دلم گرفته آسمون.آره خدا هست اما دیگه من عشقمو نمی بینم.امروز دلم میخواست برای یکی حرف بزنم و تموم دلتنگیامو گریه کنم اما خب کسی نبود.رفتم تو دفترم بنویسم دید خودکار هم حرفمو متوجه نمیشه.یعنی حرف دلمو نمیتونستم بنویسم.با خودمم که سالهاست دارم حرف میزنم و از دلتنگیام برای عشقم کم نمیشه.خلاصه تصمیم گرفتم اینجا بنویسم.خدا رو چه دیدید یه وقتی دیدید عشقم اومد اینجا و حرفامو خوند.نمیدونم چی بگم.لحظاتی هست که دارم فکر میکنم چجوری حرف دلمو بگم اما باور کنید نمیدونم از کجا باید بگم.اما همینقدر بگم که اگه زنده هستم و اگه هنوز میتونم ادامه فقط و تنها فقط برای عشقمه.باید آدم موفقی بشم تا عشقمو خوشحال کنم.باید نویسنده معروفی بشم.میدونید منتظر یه بهانم تا بشینم زار زار گریه کنم.خلاصه "تنها" یه دنیا تنهاست.بگذریم که انگار گذشتن رسم زندگیم شده.

خب یه خورده حرف بدون بغض بگم.عید فطر رو پیشاپیش تبریک میگم امیدوارم به همه آرزوهای قشنگتون برسید.

آهان دوستی پرسیده بود که من مینویسم الانم یا نه. باید بگم خب الان یه مطالبی مینویسم حالا یا متن ادبی و یا داستان کوتاه.

و اینکه زیاد اینجا نمینویسم به این دلیله که نمیدونم از چی بنویسم.

ازتون ممنونم که حرفامو شنیدید.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:14  توسط تنها | 

به نام خدای عشق

سلام.باز هم من اومدم.اینکه این همه مدت نبودم به خاطر این نبود که نوشتن اینجا رو دوست ندارم.اتفاقا همیشه نوشتن تو وبلاگم خوشحالم میکنه.اما خب باید یه حرفی برای گفتن داشته باشم که بیام اینجا دیگه.البته اگرم که بخوام حرف بزنم باید از فراق و عشق بگم دیگه.راستش تو این مدت چندان از نظر روحی خوب نبودم كه اونم به عشق ربط داره..میدونید مسیله ای هست به اسم مورد افتخار قرار گرفتن.میدونید این روزا واقعا دوست دارم عشقم کنارم بود و بهم میگفت فلانی بهت افتخار میکنم.شاید این جمله براي ديگران چندان مهم نباشه اما برای من همه زندگیه.اما خب الان برای دیگران چندان فرقی نمیکنه که چیکار میکنم و به موفقیتی رسیدم یا نه.بگذریم.آهان این دفعه میخوام یه داستانی رو براتون بگم.داستان که نه.میدونید من تو یه سایتی عضو بودم.عشقم هم میدونست که اونجا عضوم.بعد از فراق یه فکری به سرم زد که اجراش هم کردم.رفتم با مدیراش صحبت کردو و گفتم یه قسمت از این سایت رو بزارید من مطلب بنویسم(زندگینامه مشاهیر) البته به اسم واقعیم.جالبش اینه که تو اون سایت همه با اسم مستعار بودن اما من با اسم واقعیم.میدونید چرا؟به این خاطر که میخواستم عشقم کارمو ببینه و از موفقیتم خوشحال بشه و البته وقتی که حس کردم عشقم دیگه میدونه من اونجام من هم مستعار کار میکردم.ديگه الانم که فقط میخوام نویسنده معروفی بشم اونم به خاطر عشقم تا خوشحال بشه.

میدونم زیاد حرف زدم اما بزارید یه چیزیم براتون بگم که باید دفعه قبل میگفتم که یادم رفت.میدونید تقریبا دو ماه پیش برای بازدید از یه نمایشگاه که به کارمونم ربط داشت رفتیم شیرخوارگاه آمنه.نمایشگاه تو حیاطش بود.اگه بدونید اونجا آدم چه حس خوبی داره.از من باشه که هر هفته میرم اونجا.باور کنید آدم حس میکنه اونجا خدا خیلی نزدیکه.واقعا همین الانم که در موردش صحبت میکنم هیجان زدم.واقعا قشنگه.درسته نزاشتن برم همه بچه ها رو ببینم اما همونایی هم که برای گروه سرود اومده بودن کلی به آدم حس خوب میدادن.یه جایی سخنرانی اینا بود ما هم مثلا برای اون اونجا بودیم اما من صحبتا رو بیخیال شدم رفتم تو سالن و بچه ها رو نگاه میکردم.یه مطلبی هم نوشتم برای اونجا که البته تو نشریمون چاپ نشد .

دیگه ماه رمضون نزدیکه.از همتون تو این ماه التماس دعا دارم.

دیگه همین دیگه.

يا علي.

با آرزوي پرواز هميشگي در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:24  توسط تنها | 

به نام خدای تنها

سلام.امیدوارم خوب باشید و شاد.بعد از یه مدت طولانی اومدم.البته میخواستم اول هفته بنویسم که به دلایلی که میگم امروز اومدم.آهان دلم گرفته.اینو گفتم بدونید با چه حالی مینویسم.راستش به دو دلیل اول هفته ننوشتم یکی اینکه میخواستم همه نمره هام بیاد یکی هم به خاطر این بود تا تولدم بگذرهُ نمیدونم شاید میخواستم غربت رو بیشتر احساس کنم.خب دو روز پیش یعنی رو تولد حضرت علی روز تولد من هم بود.تعدادی از دوستام خب بهم تبریک گفتن.اما واقعیتشو بخواین دلم میخواست اونی که همه زندگیمه بهم تبریک بگه که خب دیگه نمیبینمش فقط میتونم براش با تموم وجودم آرزوی خوشبختی بکنم.خب روزگاره دیگه.و اینکه خب نمره هام اومد و دیگه لیسانس گرفتم.خداییش سر این یکی خیلی دلم گرفت.یکی نبود بهم تبریک بگه.نه که شاخ غولو شکسته باشما نه.اما خب دوست داشتم همه زندگیم بهم تبریک میگفت.بگه ایول  ....(اسمم) دستت درد نکنه.بگه نبینم درس رو ول کنیا.بگه حتما باید فوق لیسانس رو بگیریا.بگه بهت افتخار میکنم.اصلا اینا هیچیُ نوشته هامو بخونه و بگه خوبه یا بد.چمیدونم تشویقم بکنه.بگذریم.روزگاره دیگه(خوبه این جمله رو یاد گرفتم).هندی شدن دیگه بسه.به هر حال من باید نویسنده معروفی بشم تا عشقم کتابامو بخونه.

ولی خداییش این دوستان وبلاگی آخر معرفتن! باز خدا پدر چند تاشونو بیامرزه که یه سر میزننو میگن کجایی یا اینکه وبلاگم به روز شده.در هر صورت ممنون که وبلاگمو میبینید.واقعا خوشحال میشم.

روز پدر رو هم با تاخیر تبریک میگم به پدراتون.چه اونایی که پدرشون این دنیان چه اونایی که پدرشون پیش خداست.در هر صورت فرقی هم نمیکنه پدرا همیشه هستن.

دیگه اینکه همین دیگه.بهترینها رو براتون آرزو میکنم.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:26  توسط تنها | 

به نام خدای تنها

سلام.اومدم تا یه خرده حرف بزنم.خب از موضوع این پست معلومه چی میخوام بگم.آره دیگه از دلگرفتگی.نه!نترسید باز نمیخوام از دنیای وبلاگ بگم که هیچکس به آدم سر نمیزنه و ننویسم فراموش میشم.وقتی تو دنیای واقعی آدما تو چشم آدم نگاه میکنن و بی معرفتی میکنن از این دنیای مجازی چه انتظاری میشه داشت!؟ اما خب باید بگم دنیای جالبیه.تا وقتی دیگران غصه ندارن و شاد هستن هیچ نمیان پیشت و مشغول زندگی شادشون میشن و اصلا آدم از یادشون میره.(که البته همیشه از خوشحالی دیگران خوشحال میشم.)اما وقتی غصه دارن میان پیش آدم.و اون وقت آدم باید بشینه و به غصه اونا هم فکر کنه و همه تلاششو بکنه که مشکل اونا رو حل کنه و یا آرومشون کنه.که البته اینم خوبه.اما خب حرفم اینه که پس من چی؟یکی نیست بیاد به من بگه تو چته؟ چی بگم روزگاره دیگه!

دیگه امتحانا داره از راه میرسه.امیدوارم خدا یه نگاه ویژه به من و امتحانام بندازه!انقدر سرم شلوغ شده که به چیزی که فکر نمیکنم درسه.

آهان مشکلم با سردبیرمون گویا حل شده و دیگه قراره تو مطالبم دست نبره.

دیگه همین دیگه.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:46  توسط تنها | 

به نام خدای همه خوبیها

سلام.لابد دیگه منو نمیشناسید دیگه.بابا منم.نه خداییش احتمالا منو به یاد دارید.بعد سالها اومدم دوباره بنویسم(منظور از سالها یه مدت طولانیه).راستی عیدتون مبارک!(خب چیه مگه اونور سال اومده بودم تا الان،خوب تبریک نگفته بودم) در هر صورت امیدوارم سالی سراسر خوبی و حضور خدا رو داشته باشید.اگه  تعجب نکنید باید بگم اصلا نمیدونم چی میخوام الان بگم.یعنی نمیدونم در مورد چی بگم.شاید به همین دلیل بوده که با این همه تاخیر دارم مینویسم. دلم گرفته بود گفتم بیام یه خورده صحبت بکنم اینجا با اینکه اینجا فقط یکی دو نفر هستن که منو میشناسن.یادتونه تو مطالب قبلی یه بار شکایت کردم اگه آدم اینجا ننویسه فراموش میشه؟الانم ایضا.با این همه استقبال و اهمیت داشتن حضورم برای شما انگار باید هر روز اینجا بنویسم!

آهان گفته باشم برای فیلم هندی اینا اینجا نیومدما.

خلاصه اومدم اینجا بنویسم که نوشته باشم. پس فردا حرف در نیارن که اون وبلاگه (یعنی وبلاگ ما) تعطیله!

سعی میکنم سری بعد یه موضوع برای صحبت داشته باشم.

الانم اگه بخوام در مورد موضوعی صحبت بکنم باید بگم که خب با سردبیرمون صحبت کردم که یا عین مطالبمو چاپ کنید و تغییرش ندید یا لینکه اصلا چاپ نکنید.خدا آخر و عاقبتونو بخیر بکنه.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط تنها | 

به نام خدای زیبایی

سلام.بعد مدتها.اینکه این همه مدت ننوشتم اینجا خب به این دلیل بوده که نمیدونستم چی بنویسم.(یکی ندونه فکر میکنه الان میدونم چی میخوام بنویسم که خب نمیدونم) از یه طرفم خب میخوام حرفهای خودمو بنویسم نه مطلب یا شعر از دیگران.ضمن اینکه اگه بخوام شعر بنویسم فقط شعرای سهراب سپهری رو مینویسم.خب یه خرده خاطره بگم!

تو این روزا که نبودم خب والنتاین رو داشتیم.با تاخیر به همه عاشقا تبریک میگم.حالا افسردگی نگیرید به همتون تبریک گفتم.خب آدم میتونه عاشق مادرش باشه و اصلا این روز روز اوناییه که دوسشون داریم.

دیگه اینکه سردبیر مجله ای که توش فعالیت میکنم و مطلب مینویسم چند تا مطلبمو حذف کرد!خب اینم به هر حال مشکلیه دیگه.

ولی میگما این دنیای وبلاگ واقعا جالبه.تا وقتی مینویسی مردم میان نظر میدن اما وقتی ننویسی یکی نیست بگه کجایی.(البته این دفعه یکی بود که بپرسه که ا ازشون تشکر میکنم و امیدوارم به همه آرزوهاشون برسن)

و اینکه یه چند فقره هم دعوا داشتم با معاون سردبیرمون که خب چون ایشون بسیار مهربون هستن به سرعت به آشتی انجامید.خداییش واقعا بهشون مدیونم اگه ایشون نبودن اصلا نمینوشتم.آرزو میکنم ایشون هم به همه آرزوهاشون برسن.

و در آخر یه جمله: تنها برای تو مینویسم عزیزترینم

دیگه اینکه همین دیگه.

با آرزوی بهترینها.

یا علی.

با آرزوی پرواز همیشگی در لحظه سبز خدا.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:42  توسط تنها |